میخوام یه داستان تعریف کنم....

یکى بود یکى دیگه هم همیشه ى خدا نبود......

یه روزى...یه دخترى......یه دختر مهربونى.......یه پیله ى کرم ابریشم پیدا میکنه......... با کرمه دوست میشه......مدتی از دوستیشون گذشته بود که یه روزى دختر مهربون قصه ى ما میبینه که کرمش بال درآورده......با خودش میگه حیف این کرمه نیست که با این بال های خوشگلش تو این فضاى بسته و محدود بمونه؟.....پیله رو میشکنه و کرم ما که حالا دیگه بال درآورده بود و پروانه اى شده بود از توش مى افته بیرون....پروانه هنوز کوچیک بود....بال هاش توان پرواز کردن نداشتن.....بعد چند ساعت پروانه کوچولو میمیره..........پروانه کوچولو میمیره و دخترک مهربون نمیدونست که کرم کوچولوش برای اینکه بتونه یه پروانه ى کامل بشه به اون پیله حالاحالاها نیاز داشته..........

دخترک از ته ته قلبش و با نیت خوبی پیله رو شکافت اما نمیدونست که این نیت خیر واسه ى کرم گرون تموم شد.....خیلی گرون........................................................



 
قالب وبلاگ