صبح یک روز زمستانی

سلام نام زیبای خداست......سلام قطره های بارون

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()

 

 

 

http://www.bisheh.com/Uploaded/PostImg/realsize/634903851470112249.jpg

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱٩ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()

 

وقتی تویی و بغض_ طنز و طنز_ بغض آلود

وقتی تویی و یک گله آدم مردود

وقتی تویی و توبه و شعر های دست به عصا

وقتی تویی و حس_....

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()

 

...وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم.وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب میکردیم و گر میگرفتیم و می سوختیم و می دویدیم.هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبه انگورى را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره،انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم،تاک همسایه اما شاد نبود و به من گفت:

تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده اى، از دست بدهى. و نصیبى به تو نمى رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛همه داروندار تابستان مان را

* * *

مادرم خواب دید که من تاکم.تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت.فرداى آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمى گفت: مبارکت باد این شولاى عریانى؛ که تو اکنون داراترین درختى. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزى تا کجا ها دویدى!

 

عرفان نظرآهارى

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٩ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط پگاه نظرات ()

 

 

در میان شما کیست که صد گوسفند داشته باشد و یکی از آن ها گم شود که آن نود و نه را در صحرا وا نگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد؟

(انجیل لوقا/باب 15/آیه ی 4)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢۳ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()

 

 

قابل توجه جناب "اسى......"

 

حتما با گذاشتن کامنت هاتون خیلی به شوق و ذوق میان نه؟...

حیف که دیگه نیست تا تو رو بهش بشناسونم....اما خوب بهم یاد داده بود چطور در مقابل آدمهایی مثل تو از خودم محافظت کنم....

راستش برام خیلی جالبه که طرفدارى بنیامین بهادری رو میکنین و با این وجود به دخترایی که وبلاگ دارن کامنت میدین....(راستش شناختنتون اصلا کار سختی نبود آدم باهوش!!!!)

برای بار آخره که دارم بهتون میگم اگه یکبار دیگه تکرار بشه اسمتون رو همه جا جار میزنم(گرچه الان خیلیا میدونن) و همچنین از طریق مراجع قانونی باهاتون طرف میشم(که وقت و حوصله ش رو هم دارم)....

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٧ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط پگاه نظرات ()


آخرين مطالب
» ۱۳٩٢/٢/۳٠
» ۱۳٩۱/٩/۱٩
» ۱۳٩۱/۸/٢۱
» ۱۳٩۱/٧/۱٩
» ۱۳٩۱/٦/٢۳
» اخطار آخر!
» ?
» ۱۳٩۱/٥/٢۳
» یا على گفتیم و عشق آغاز شد.....
» ...

Design By : RoozGozar.com